سلام
شش ماه از آخرین پستم میگذره . اما نمی دونم چرا نتونستم بنویسم ، شاید تنبلی یا شایدم کارهای اجباری.
دیروز مطلبی رو متوجه شدم که عقلم از تحلیل اون عاجز بود . خانواده ای که خونه ی پدر زن اون خانواده زندگی می کردند بنا به دلایلی از هم پاشید. مرد خانواده درخواست طلاق داد و از اون خونه رفت.
پدر بزرگ خونه هم دو پسر نوجوون این خانواده رو هم از خونه بیرون کرد ، اما چون جایی رو نداشتن که برن توی پارک نزدیک خونه موندن. توی گرمای وحشتناک اهواز که توان هر آدمی رو میگیره توی پارک میخوابن و روزهای واقعا گرم اهواز رو سر میکنن.
از این ماجرا چند تا سوال ذهنم رو آتیش زده :
- چرا اون پیرمرد لب گور این بچه ها رو از خونه بیرون کرده؟
- این دو تا چطور غذا میخورن ؟ که البته متوجه شدم که مادره یواشکی و دور از چشم پدربزرگ بهشون غذا میده
- این گرما رو چطور تحمل میکنن؟
- تا کی این تلخی بی پایان ادامه داره؟
- مگه ظلم کردن شاخ و دم داره؟
- چند نفر دیگه مثل این عزیزان وجود داره؟
- آیا الان سال 1396 در جمهوری اسلامی ایرانه ؟
- چرا وقتی دو تا آدم این وضع رو دارن یکی از دغدغه های من تمدید کردن اینترنت پرسرعت خونه است؟
من چقدر درگیر وضعیت تخت توی اتاقمم و اونوقت این دو تا عزیز اینطوری توی پارک می مونن. یه روز یکی از دوستای صمیمیم یه عکس از سواحل کارائیب بهم نشون داد که مردم داشتن توش تفریح می کردن و شاد بودن . دوستم میگفت چطور بهشت رو برای اینا توضیح بدیم وقتی الان توی بهشت هستند.
داشتم به این جمله فکر می کردم که چطور میشه برای این دو تا طفل معصوم جهنم رو توصیف کرد وقتی همین الان توی جهنم هستند.البته خب وضعیت این دو عزیز یه فرقی با اون آقا زاده هایی که الان توی بهشت هستن داره که احتمالا خدا کنار دل اینا هست. البته اگه هنوز به خدا اعتقاد داشته باشن بعد از این همه مصیبت.
سختی های زندگی برای هر کس شکل مخصوص به خودش رو داره. اما اگر بعضی سختی ها رو بخوایم سنگ محک قرار بدیم ، سختی های ما هیچی نیستن.
برچسب:
نویسنده: مریم احمدپور